مرتضى راوندى

182

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تيشهء ريشهء نام و ننگ است و سنگ و شيشهء فرّ و فرهنگ ، آهنگ و هنجارى ديگر گير ، سپاس آن را كه چنانت نساخته‌اند و بيرنگت از نيرنگ اينان پاك و پرداخته . هر مايه زشتى بينى ، فراموش كن و تا هر پايه بد شنوى خاموش باش ، تاب ببر و پيچ مده ، چيز ببخش و هيچ مخواه ، مردمى آر و ددى بين ، نيكويى ساز و بدىكش ، خوان پراكن و خون‌آشام ، پيروزى رسان و شبيخون‌بر ، دشنام نيوش و ستايش‌سراى ، گناه‌نگر و بخشايش‌انديش . آنچنان زى كه چو ميرى برهى * نه چنان زى كه چو ميرى برهند » « 1 » جملاتى چند از نامهء اندرزگونه‌يى كه به پسرش محمد على خطر نوشته است : « . . . احمد با آنكه پاى به دامان است و نگين بر دهان ، اين كشتى پاى كنار نخواهد داشت و اين بيخ پيرانه ، برگ و بار نخواهد بست . رخش بايد تا تن « رستم » كشد ، اميدوارم تاكنون ، از بند بىبند و بارى جسته باشد و كمند سراى و بيزارى گسسته . فرزانه در پى كار پويد و مردانه سامان روزگار جويد . به جان خواجه كاينها ريشخند است ، جان بايد كند ، نان بايد پخت ، خود خورد و به ديگران نيز خورانيد . هر پول سياهى را شير سرخى بر سر خفته ، و هر دانه گندم زير هزار من خاك نهفته . بميرد و دشمن بخورد ، خوشتر كه بماند و دست دريوزه به دوست برد . » « 2 » در اين نامه از كاهلى و تن‌آسانى شاگرد والاتبار خود شكايت مىكند : « . . . با اين همه كوشندگيهاى پدر ، و جوشندگيهاى مادر و لابه و درخواست من ، چون خداى نكرده ، خامه را چاك در زبان و نامه را خاك در دهان ، در آب و گلش گوهر دانايى نيست و در جان و دلش فرّ بينايى نه ، پهنهء آموخت و اندوخت تنك است و زبان و پاى توانايى لال و لنگ ، بارخدا را ستايش ، فرّ و شكوه شاهزادگى هست ، ديد و دانش ، كه سرمايهء آزادگى است ، گوهر گز مباش . اگر روزى به دانش بر فروزى * ز نادان تنگ روزى تر نبودى . » « 3 » قاآنى نامش ميرزا حبيب اللّه ، متخلص به قاآنى ، پدرش محمد على گلشن نيز شاعر بود . در زمان سلطنت فتحعليشاه به سال 1222 در شيراز متولّد گرديد . وى در جوانى سفرى به خراسان كرد و به تحصيل علوم و معارف زمان پرداخت و پس از چندى به شاعرى گرائيد و به تدريج كسب شهرت نمود و نزد

--> ( 1 ) . كليات ، ص 17 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 119 . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 120 .